آن شب
تو به من لبخند می زدی و من
از پس نگاهت به همان بغضی چشم دوخته بودم که سالها آزارت می داد
برایم سخت بود … اگر نباشی، چه خواهم کرد
دستهایت را می فشردم
روح تبدارت انگار میان دستهایم بود
یادت هست؟
چه لطافتها که سر شاخه دل موج می زد
آن شب، من نمی دانستم شاید دیگر … هیچ
تو هنوز به من لبخند می زدی … من هم
اما
تو هم خوب می دانستی، در دلم چه می گذرد
آنگاه که دستهایمان از هم جدا می شد، به شوق فردا، که دوباره می بینمت … رفتم
و در آخر
نگاه خیره ات به من … نمی دانی آن شب با دل من چه کردی
من نمی دانستم، آخرین نگاهت بود
زیبای من
هر کجای این آسمان که هستی
ببین نگاهم را، ببین که دوستت داشتم … همیشه … کاش، می گفتم
دستهایم
هنوز بوی تو را می دهد