8 09 2008

یسیسیتست .سیس

س،

سینسینت!

تنتس؟





بیبسیبسی

8 09 2008

بینبیتبایتا. پبیب ،

زینمزئنیئنر

سیی.

سیسی!

یبس؟

بیسبی.

بسیبنسیت؟

یسمنیسنتن!!





هنوز بوی تو را می دهد

30 08 2007

آن شب

تو به من لبخند می زدی و من

از پس نگاهت به همان بغضی چشم دوخته بودم که سالها آزارت می داد

برایم سخت بود … اگر نباشی، چه خواهم کرد

دستهایت را می فشردم

روح تبدارت انگار میان دستهایم بود

یادت هست؟

چه لطافتها که سر شاخه دل موج می زد

آن شب، من نمی دانستم شاید دیگر … هیچ

تو هنوز به من لبخند می زدی … من هم

اما

تو هم خوب می دانستی، در دلم چه می گذرد

آنگاه که دستهایمان از هم جدا می شد، به شوق فردا، که دوباره می بینمت … رفتم

و در آخر

نگاه خیره ات به من … نمی دانی آن شب با دل من چه کردی

من نمی دانستم، آخرین نگاهت بود

زیبای من

هر کجای این آسمان که هستی

ببین نگاهم را، ببین که دوستت داشتم … همیشه … کاش، می گفتم

دستهایم

هنوز بوی تو را می دهد





من، رهگذری

30 08 2007

من، رهگذری از جنس خیال

و تبسم سر زیبایی شعر

چه غزل ها و سخن ها دارم

شاید امروز تمامش کردم

آتشی را که به سر حد زمان است فروزان

سر شیدایی گل

من، یکی از جنس شما

و غزلها که در این کهنه سرا

می سپارم به شما

من، همان رهگذر ساده دلی

که سخن ها دارم با باد … با موج